جذبش شده بودم چون منو یاد بابا می انداخت، مخصوصا مُچ هاش. موقع درس فقط به دستهاش نگاه می کردم، یا بیشتر وقتها... بارها نزدیک بود بهش این رو اعتراف کنم ولی خودمو ساکت کرده بودم. یاد مامان افتاده بودم که وقتی خواسته بود استاد دختربازشو سر جاش بنشونه این حرفو بهش زده بود و خودشو خلاص کرده بود. پس بهش نگفتم شبیه پدرمه تا سوء تعبیر (؟) نشه. ولی بارها هم اومده بود توی سرم که نکنه خیلی بیشتر به هم شبیه باشن و از این شباهتِ بیش از حد ترسیده بودم. نه برای بخشی که شیفته م می کرد که برای بخشهایی که سالها وادار به سکوت و پیش بردن نظر مخالفم به تنهایی کرده بود... ظاهرا ترسم بی دلیل نبود... هیچ وقت نتونستم با بابا عین مامان حرف بزنم، با برادرم هم. همیشه کفّه ی احساس و احترام به حدی سنگینی می کرد که خفه می شدم و در خلوت احساساتمو تخلیه می کردم. دیشب هم تا صبح زیر لحاف زجه زدم، بعد خودمو حبس کردم و ترجیح دادم غایب شم تا هوار نکشم سر این شباهت باورنکردنی... 

I Believe In Springtime

  
نویسنده : clair de lune ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦


 

انقد اتفاق افتاده تو این یک ماه که نمی دونم چی باید بنویسم. فقط از ذوق اینکه می تونم یه کم تایپ کنم دوباره اومدم این تو. امروز بعد مدتها تونستم تند راه برم و رو صندلی کتابخونه بشینم و این خودش یعنی یه دنیا نعمت. برای همه ی ثانیه هایی که می تونستن بسیار بدتر از این بگذرن و نگذشتن شکر. خیلی زیاد. قدر همه ی داشته ها و نداشته هاتونو بدونبن (خودمم همینطور) که جابجایی شون بد داغون کننده س.

  
نویسنده : clair de lune ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦


Dies Irae

یعنی من نمی فهمم چه خبره اون بالا، انگار امتحان ورودی افتاده فروردین. هنوز یک هفته از سالگرد حمید نگذشته، مریم هم رفت...چند روز پیش خبر ازدواجش رو دادن و حالا امروز چپ کردن ماشینش رو...روحش شاد و خدا به خانواده ش صبر بده، زیاد...

  
نویسنده : clair de lune ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٦


COYOT

دِهَههههههههههههه این اینترنت ما امشب داره با مال ایران رقابت می کنه. نه می شه فیلم دید، نه چیزی دانلود کرد. پس ممکنه بشه وبلاگ رو به روز کرد. حالا امتحان می کنیم.

خوب لازمه اینجا جیغ بزنیم که دیشب آشپزی کردیم و عین گاو خوردیم و تا صبح حالمان بد بود، این یک. دوم اینکهروزگذشتهمقداریتحقیقاتکردیمبانتیجهیعالی، ایشالاوالدهرو هفتهیدیگهمیفرستیمخواستگاریودیگهمیمونهجوابدوماد

سوم اینکه روز گذشته بسیار از جانب همشهریان مورد توجه قرار گرفتیم و اگر از خودمان سگیت در نکرده بودیم و به سخنان و لبخند ها جواب داده بودیم چه بسا نیاز نبود دیگر برویم خواستگاریآقا من نمی فهمم چرا این ملت انقد کج سلیقه ن؟ هر وقت ما با کسی قرار نداریم و هر چه دم دستمان می آید می پوشیم و با قیافه ی خواب آلود می زنیم بیرون، بسی تحویلمان می گیرند عناصر ذکورشان. امروز که سنگ تمام گذاشتند دیگربه حدی که تا در خانه داشتیم می خندیدیم.

چهارم اینکه...ساعتها هم که به سلامتی رفتن جلو و بوی بهار قراره بیاد...ما که هنوز داریم یخ می زنیم...ایشالا هوا خودش خجالت بکشه و گرم شه.

  
نویسنده : clair de lune ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٦


 

به جهت غلبه بر حس دلتنگی نشسته بودیم کاغذ های این نه ماهه را سوراخ می کردیم و به دست زونکن می سپردیم که کامی جان صدایی از خود در کردند و فهمیدیم میل داریم...از کی؟؟؟؟؟؟؟؟ از خانمی گوگوش نام فقط چون دیدیم تبریک عید است با احتیاط بازش کردیم و دیدیم که نخیر، رسما به خودمان ارسال شدهبه ثانیه نکشیده نشانی گوگوش خانم را شناختیم و قاه قاهمان رفت آسمان حالا فامیلش بماند ولی به عقل جن هم نمی رسید شب عید به اسم گوگوش مارا سر کار بگذارد.

هی یه سوال از عناصر ذکوری که از اینجا رد می شن : شما تکلیف یک زن رو چه جوری تعریف می کنید؟ یعنی اون رو موظف به چی می دونید؟ شوخی نمی کنما، می خوام بدونم. تشکر مندیم.

 

  
نویسنده : clair de lune ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ فروردین ،۱۳۸٦


چارشنبه ی پنجاه و دوم

امروز یه ساله حمید نیست... یه ساله نمی دونم چی شد که دیگه از خواب بیدار نشد... یه سال از خیلی چیزا گذشته...

 حمید وقتی نبودی مسیح یه بار دیگه اومد...امسال ولی برف نمی اومد...

جات خالیه حمید، زیاد...

راستی اون بالا سال تحویل کی بود؟

  
نویسنده : clair de lune ; ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٦


با سیصد چه کار کنیم؟ /لگوماهی

http://legofish.com/persiblog/004571.html

درمورد فیلم سیصد که فردا نمایش عمومی اش آغاز میشه هم خودم قبلا نوشتم هم وبلاگ نویسای دیگه. اگر چیزی در مورد اش نمیدونید لطفا اول این مطلب وبلاگ عصیان را بخونید. این قسمتی از همین نوشته هست:

داستان فيلم، جنگ ایران و یونان در میدان جنگ ترموپیل (گردنه معروفی در یونان، بین کوه اویته و خلیج مالیک) است. جایی که پادشاه اسپارتی یعنی لئونیداس ارتش 300 نفری خود را علیه ارتش عظیم ایرانیان تجهیز کرد تا مقابل سپاه خشایارشا ایستادگی کنند اما گوژپشتی دروازه‌های شهر را به روی لشگر ایران باز می‌کند بنابر روايت هرودوت از تاريخ، این 300 اسپارتی توانستند جلوی لشگر عظیم خشایارشا به مدت 3 روز مقاومت کنند اما در نهايت شکست خوردند. بنا بر اين روايات همین دفاع سه روزه باعث اتحاد یونانیان علیه ایرانیان و همین آغازی شد برای دموکراسی یونان و در نهايت شکست خشاريارشا در نبردهای بعدی. [...] گذشته از نکات تاريخی آزاردهنده‌ترين قسمت‌های 300، تصوير ايرانيان است. در اين فيلم سپاه ايران افرادی هستند مشابه وحشی‌ها و موجودات نفرت‌انگيز ارباب حقه‌ها يعنی «اورک‌ها». کسانی که جز کشتن نمی‌دانند و از نظر مغزی هم موجوداتی هستند در رديف غول‌های ابله داستان‌های هری پاتر که البته در برابر 300 نفر يونانی خوش‌تيپ و فداکار زمين‌گير می‌شوند.

حالا بحثی که مطرحه اینه که درمقابل تصویر منفی که این فیلم (که محبوبیت گسترده اش حتمیه) از ایرانی ها نشون میده چه واکنشی باید نشون داد؟ پیشنهاد من رو میتونید در ادامه مطلب بخونید.....

به نظر من بهترین راه، سوار شدن بر موج تبلیغاتی عظیمیه که از این هفته با شروع نمایش فیلم بوجود میاد. اگر بتونیم از این موج استفاده کنیم تا حرفی که میخواهیم بزنیم رو به گوش اونایی که میخوان این فیلم رو ببینند برسونیم، بزرگترین موفقیت رو به دست آوردیم.

حالا چطور میتونیم از این موج استفاده کنیم؟ (درست حدس زدید). بمب گوگلی !! من آخرین نفری هستم که بخوام قضیه بمب گوگلی رو لوث کنم ولی به نظر من این یکی از معدود وقتهایی هست که بمب گوگلی میتونه خوب
عمل کنه. فکرش رو بکنید. طرف درباره فیلم تو مجله و تلویزیون دیده و از دوستاش شنیده و میره گوگل سرچ میکنه

300 the movie

که ببینه این همه سرو صدا درباره چیه؟ حالا اگر وبسایتی که ما ساختیم جزو اولین ها باشه طرف با اومدن به اون وبسایت میتونه اطلاعاتی که ما میخواهیم رو ببینه.....

  
نویسنده : clair de lune ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٥


کلر جون! تولدت مبارک.

">Angel

  
نویسنده : clair de lune ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٥


اندر مزایای دوست پسر همسایه...

یکی هم اینکه به حدی صدای حرف زدنش وقتی نیمه شب از دیوار عبور می کنه آزار دهنده است که ناچارم با صدای بلند موسیقی گوش کنم و درس بخونم.

آقا من نمی فهمم اینا چرا با هم یه جا رو اجاره نمی کنن تا ما رو هم خلاص کنن. اگه من همخونه ی پسر می خواستم که چلاق نبودم که، اجاره ش هم پایین تر بود. فقط حواسم نبود که همخونه ی دختر می تونه یواش یواش همدمش رو بهم بچپونه و همون چیزایی رو که ازشون فراری بودمو به خوردم بده. نمی شه دیگه، یا باید مقابله به مثل کرد یا اینا رو به عقد رسمی هم درآورد...هیییییییییییی همینه، عروسی کنن حله، دیگه هر شب دلشون واسه هم تنگ نمی شه...آخ جون، از فردا از مزایای ازدواج برای این دو طفل حرف می زنم، به شرطی هوس نکنن تو همین خونه بچه دار هم شن. ماماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان

 

  
نویسنده : clair de lune ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٥


 

">اندک اندک

  
نویسنده : clair de lune ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٥


 

انقدر یادنگرفتم با ادیتور جدید بنویسم و انقدر ننوشتم که ادیتور قدیمی از کار افتاد.

مهم نیست، وقتی آدم می تونه ضمن تنفر از آشپزی از دو روز قبل از مهمونی و اون هم برای بار دوم غذای خوشمزه درست کنه، حتما پست جدید هم می تونه بنویسه، نه؟ یادم نیست اومدم چی بنویسم ولی اومدم ببینم به تقویم ایرانی امروز چندمه که دیدم...سال آقاجونو یادم رفت چرا؟ اولین باره بعد از هفت سال، نه؟ وااااای این همه شد...هفته ی قبل ولی مامان داشت آماده م می کرد که حال یه دوست قدیمی خوب نیست، گفتم یا رفته یا داره می ره. بعد از چند روز باور کردم که رفته، پریشب که با ترس و لرز احوال خانواده شو پرسیدم گفتن به طرز معجزه آسایی از سر جاش بلند شده. شکر.

امروز یکی از تیم پنج نفره مون که از همه رمانتیک تر بود و جلوش جرات نداشتی حرف از منطق عشق بزنی نامه داده التماس که ترو خدا دیگه خر نشوو از این تجربه ها استفاده کن تا دیگه له نشی...حالا خوبه تردید کردم و از حوادث بالقوه ی اخیر ننوشتم وگرنه همونجا مشتی حواله ی مانیتور شده بود و دست هنرمندی زخمی

دیگه چی؟ ... و ... و ... و  اه خوب آدم که همه چیو قرار نیس بنویسه که 

باقی بقایتان

  
نویسنده : clair de lune ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٥


بانوی زیبای من

* سر شب براش می گفتم از دیشب...از دیشب که بعد از ماه ها جرات کردم به خیابونی پا بذارم که این همه مدت ازش فرار کرده بودم...از دیشب که انگار من راننده نبودم...که باز هم قطاری از کار افتاده بود...که باز هم رسیدم همونجا که مقدر شده بود...این بار توی میدون تظاهرات بود، میون اون همه مه، علیه بیماری ناخوانده...گفتم که ماه های افتضاحی رو گذروندم...خیلی زجر کشیدم... ولی اگر قبلا به این خیابون پا نگذاشته بودم، امشب این که هستم نبودم... می شد اعتصاب نباشه، می شد راهنما اشتباه نکنه، می شد نمره ای تغییر کنه، می شد مغازه ای بسته باشه، می شد همخونی از سر شرم صامت نشه، می شد...حتی می شد...نه، نمی شد...هیچکدوم نشدند و من امروز اینجام، چند کیلومتر اون طرف تر...باهاش از دیشب حرف می زنم،از قدرت، از لیاقت، از شناخت، از سفر، از تجربه...

* چند تا عکس از یک زیبایی معصوم ضبط کردم...می خوام هدیه ش کنم به کسی که چند ماه پیش مقابلش گریستم...از عشق...از شک...از درد...نمی خواستم به این زودیا برم باز ببینمش ولی نظرم عوض شد...می خوام بگم از دوتای اول دیگه خبری نیست...درد هم که با اولی شروع شد دلایل دیگه ای برای طول عمر پیدا کرد...مهم اینه که این بار از خیلی از اشیاء یادآور رهام...رها سفر کردن هم لذتی داره...

  
نویسنده : clair de lune ; ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٥


 

">Sanctus

  
نویسنده : clair de lune ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٥


lol

">Goodbye my lover

  
نویسنده : clair de lune ; ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ آذر ،۱۳۸٥


Il Divo

">Unbreak My Heart

  
نویسنده : clair de lune ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ،۱۳۸٥


رپ يا باروک؟ مساله ايه ها : ورسیون ۰۱/۴

گاهی آدمها تو زندگیشون انتخابهایی می کنن غافل از عواقب احتمالیش. یکی از همین آدما (گلاب به روتون) بنده... سه سال پیش که یه دفعه زد به سرم دفترخاطراتم رو دیجیتال کنم پرشین بلاگ ازم پرسید می خوای تو کدوم گروه جا بگیری. خوب منم چون اسم وبلاگ آهنگین بود تو هواگفتم موسیقی. احتمالا اون موقع هم مثل حالا نصف شب بود و از بی خوابی نویسنده شده بودم. حالا نزدیک سه سال گذشته و گندش دراومده. چرا؟ چون حضرات به حرف گوش دادن و منو رو راه دادن تو گروه موسیقی و ملت هم که عقلشون به چشمشونه میان اینجا تا به معلومات موسیقاییشون اضافه شه یا مثلا موتزارت بشنون و بتهوون. 

بیشتر که فکر می کنم می بینم اون موقع صفحه رو که باز می کردی پَتِتیک بتهوون رو می شنیدی. بس که صاحبخونه فک می کرد غربت و دانشگاه مزخرف رفتن تنها مشکلات زجرآور روزگارن و تازه خیال می کرد اون دانشگاه مزخرفه و باید موزیک متن هم ضمن روشنفکری یادآور مصائبش باشه. خدا رحم کنه به تولد شش سالگی. البته اگه اون موقع آقامون با وبلاگ نویسی مشکل نداشته باشه

ب.ت. آقا من بدجوری دارم با این اکسپلورر جدیده حال می کنم. گرچه باید به منوی بالای صفحه ش عادت کنم ولی قابلیت بزرگ و کوچیک کردن صفحه و فرمت کلی ش باحال می باشند.

  
نویسنده : clair de lune ; ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٥